Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 28 اسفند 1385

. سوءظن چیز وحشتناکی است و حاصل وسوسه های شیطانی . هیچ چیز اندازه ی سوءظن آدم را خراب نمی کند .

. شاید فکری که داریم خطا باشد ٬ ولی نباید از فکر کردن واهمه داشته باشیم . اگر افکارمان را با وجدانمان در میان بگذاریم ٬ آن وقت می توانیم بررسی شان کنیم . اگر درست نبودند ٬ فراموششان می کنیم .

. در دنیای ما ٬ تفکر و حقیقت دو مقوله ی جداگانه است . و گرنه خیلی چیزها ساده تر بود . همیشه بین واقعیت و فکر ٬ ماجرایی در جریان است به نام هستی ٬ و خدا خودش می داند که تمام تلاش ما موفق شدن در مقوله ی آخری است .

. امروز مبارزه ی ما علیه غول های خطرناک است . علیه جانورهایی که در خشونت و وحشیگری حد و مرزی نمی شناسند . علیه دایناسورهایی که روز ازل در سرشان مغز یک گنجشک را جا دادند . درنده هایی که نه در افسانه ها زندگی می کنند و نه در تخیلات ما ٬ بلکه واقعیت دارند . به هر حال وظیفه ی ماست که با هر چه که ضد انسان و ضد بشر است ٬ به هر شکل و تحت هر شرایط مبارزه کنیم . مسئله ی مهم این است که چه طور مبارزه کنیم و در این مبارزه کمی هم از شعورمان مایه بگذاریم .

. مهم این است که آدم بتواند حقیقت را بگوید و برایش مبارزه کند ٬ نه این که حقیقت را به مسخره بکشد .

. از قدیم الایام مبارزه با حماقت و خودپسندی آدمها ٬ پر هزینه و مشکل بود ٬ و فقر و تحقیر به همراه داشت ٬ ولی مبارزه ی مقدسی است که باید با حرمت و احترام دنبال بشود ٬ نه با آه و ناله .

 

 

            نوشته فریدریش دورنمات - ترجمه س . محمود حسینی زاد

 

پنجشنبه 24 اسفند 1385

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

                                که در آن هیچکس نیست که در بیشه ی عشق

                                                                                     قهرمانان را بیدار کند .

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم راند :

                        <دور باید شد ٬ دور . >

مرد آن شهر اساطیر نداشت

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود

                                               دور باید شد ٬ دور .

شب سرودش را خواند ٬

                         نوبت پنجره هاست .

 

همچنان خواهم راند

پشت دریاها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است .

بامها جای کبوترهائی است ٬ که به فواره ی هوش بشری

                                                                  می نگرند .

دست هر کودک ده ساله شهر ٬ شاخه ی معرفتی است .

پشت دریاها شهری است

                           که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان

                                                                          سحرخیزان است .

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند .

پشت دریاها شهری است !

                                قایقی باید ساخت .

                                          سهراب سپهری  

یکشنبه 20 اسفند 1385

برنده 

می داند به خاطر چه چیزی پیکار کند ٬

و بر سر چه چیزی توافق و سازش نماید ؛

بازنده

آن جا که نباید ٬

سازش می کند ٬

و به خاطر چیزی که ارزش ندارد .

مبارزه می کند .

  * * *

برنده

گوش می دهد ؛

بازنده

فقط منتظر رسیدن نوبت خود ٬

برای حرف زدن است .

  * * *

برنده

گامهای متعادلی بر می دارد ؛

بازنده

دو نوع سرعت دارد ؛

یا خیلی تند و یا خیلی کند .

  * * *

برنده

می کوشد تا مردم را هرگز نیازارد ٬

مگر در مواقع نادری که این دل آزاری در راستای

یک هدف بزرگ باشد ؛

بازنده

نمی خواهد به عمد دیگران را آزار دهد ٬

اما ناخودآگاه همیشه این کار را می کند .

  * * *

برنده

هر امتیازی را که بتواند بدهد ٬ می دهد ٬

جز این که اصول بنیادی خود را فدا کند ؛

بازنده

به خاطر هراس از دادن امتیاز

به لجاجت خود ادامه می دهد ٬

و این ٬ در حالی است که اصول بنیادی اش رفته رفته

از بین می رود .

  * * *

     قسمتهایی از کتاب برندگان و بازندگان نوشته سیدنی . جی . هریس

سه شنبه 8 اسفند 1385

- آهنگ ما از زندگی کمال یافتن و آن را بر همه چیز برتر دانستن است . بهشت در زمان و مکان نیست ، بهشت کمال یافتن است .

- شگفتا آنان که از ترس دشواری سفر ، کمال یافتن را خوار می شمارند ، به هیچ جا نمی رسند . اما آنانی که دشواری سفر را به امید کمال یافتن نادیده می انگارند ، در دمی به همه جا می رسند .

- آنگاه که بدانی چه می کنی ، همواره پیروزی در راه است .

 

                                        *  *  *  *  *  *  *

- ما آزادیم به هر کجا که می خواهیم برویم و چنان که هستیم باشیم .

- تو این آزادی را داری که خود باشی ، خویشتن راستینت . اینجا واکنون ، و هیچ چیز دیگری نمی تواند سد راه تو شود .

- چرا دشوارترین کار در جهان اینست که دیگری را بر آن داریم تا بپذیرد که آزاد است ، و این که اگر تنها وقت اندکی را به تجربه کردن آن بگذراند ، خود بر این آگاهی دست خواهد یافت ؟ چرا واداشتن دیگری به پذیرفتن چنین حقیقتی باید این سان دشوار باشد ؟

- هر چیز که سد راه آزادی باشد ، باید از میان برداشته شود ؛ خواه آداب و رسوم باشد ، یا خرافه ، و یا هر قید و بندی .

- هیچ مرزی در کار نیست .

چهارشنبه 2 اسفند 1385

در شبان غم تنهایی خویش ،

عابد چشم سخنگوی توام .

من در این تاریکی ،

من در این تیره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گیسوی توام .

 

گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من ،

گیسوان تو شب بی پایان .

جنگل عطر آلود .

 

شکن گیسوی تو ،

موج دریای خیال .

کاش با زورق اندیشه شبی ،

از شط گیسوی مواج تو ، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم .

کاش بر این شط مواج سیاه ،

همه ی عمر سفر می کردم .

 

من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور ،

گیسوان تو در اندیشه ی من ،

گرم رقصی موزون .

 

کاشکی پنجه ی من ،

در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست .

 

چشم من ، چشمه ی زاینده ی اشک ،

گونه ام بستر رود .

 

کاشکی همچو حبابی بر آب ،

در نگاه تو تهی می شدم از بود و نبود .

 

شب تهی از مهتاب ،

شب تهی از اختر ،

ابر خاکستری بی باران پوشانده ،

آسمان را یکسر .

 

ابر خاکستری بی باران دلگیر است ؛

و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس !

                                              سخت دلگیر تر است .

 

شوق باز آمدن سوی توام هست ،

                                         _ اما ،

تلخی سرد کدورت در تو ،

پای پوینده ی راهم بسته ،

ابر خاکستری بی باران ،

راه بر مرغ نگاهم بسته .

 

.

.

.

 

خواب رؤیای فراموشی هاست !

خواب را دریابم ،

که در آن دولت خاموشی هاست .

با تو در خواب مرا

لذت ناب هماغوشی هاست

 

من شکوفایی گل های امیدم را در رؤیاها می بینم ،

و ندایی که به من می گوید :

                  "گرچه شب تاریک است

                  "دل قوی دار ،

                                  سحر نزدیک است !

 

.

.

.

 

دفتر عمر مرا ،

با وجود تو شکوهی دیگر ،

رونقی دیگر هست .

 

می توانی تو به من ،

زندگانی بخشی ،

یا بگیری از من ،

آنچه را می بخشی .

 

.

.

.

 

سینه ام آینه ای ست ،

با غباری از غم .

تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار .

 

آشیان تهی دست مرا ،

مرغ دستان تو پر می سازد .

آه مگذار ، که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد .

آه مگذار که مرغان سپید دستت ،

دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد .

 

من چه می گویم ، آه ...

با تو اکنون چه فراموشی ها ؛

با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی هاست .

      تو مپندار که خاموشی من ،

      هست برهان فراموشی من .

 

 

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند .

 

 

                      حمید مصدق

سه شنبه 1 اسفند 1385

ز لا به لای ستونها سپیده برمی خاست

و من در آینه خود را نگاه می کردم ؛

بسان تکه مقوای آبدیده ی زرد

نقاب صورتم از رنگ و خط تهی شده بود

سرم چو حبه ی انگور زیر پا مانده

به سطح صاف بدل گشته بود وحجم نداشت

و در دو گوشه ی آن صورت مقوایی

دو چشم بود که از پشت مردمکهایش

زلال منجمد آسمان هویدا بود .

ز پشت شیشه افق را نگاه می کردم

سپیده از رحم تنگ تیرگی می زاد

و آسمان سحرگاهان

بسان مخمل فرسوده نخ نما شده بود

ستاره ها همه در خواب می درخشیدند

و من به بانگ خروسان نماز می خواندم

حضور قلب من از من رمیده بود و نماز

به بازی عبث لفظها بدل شده بود

و لفظها همگی از خلوص ، خالی بود .

 

نماز پایان یافت

و من در آینه تصویر خویش را دیدم ؛

حصار هستی ام از هول نیستی پر بود

هوار حسرت ایام بر سرم می ریخت

و من چو برج خراب از هراس ریزش خویش

به زیر سایه ی نسیان پناه می بردم

وزان دریچه _ که از عالم غریبی من

رهی بسوی جهانهای آشنایی داشت _

بدان دیار مه آلوده راه می بردم ؛

 

بدان دیار مه آلوده

که آفتاب در آن نور لاجوردی داشت

و برگ و ساقه ی گلها به رنگ باران بود

پناه می بردم .

در آن دیار مه آلوده روز جان می داد

و من نگاه به سیمای  ماه می کردم

و بازگشت هزاران غم گریخته را

_ چو گله های گریزان سارهای سیاه _

ز لا به لا ی ستونها نگاه می کردم .

 

در آن دیار مه آلوده روز جان می داد

و شب چو کودکی از بطن روشنی می زاد

من از سپیده بسوی غروب می راندم

و با صدای مؤذن نماز می خواندم

حضور قلب من از من رمیده بود و نماز

به بازی عبث لفظها بدل شده بود

و لفظها همگی از خلوص خالی بود !

 

نماز دیر نپایید

و نیمه کاره رها شد

و من در آینه تصویر خویش را دیدم ؛

بسان تکه مقوای آبدیده ی زرد

نقاب صورتم از رنگ و خط تهی شده بود

و برق ناخوش چشمم ز تب خبر می داد

سکوت آینه سنگین بود

و من به خواب فرو رفتم

و قاب آینه از عکس من تهی گردید

 

نسیم پنجره را بست

و بانگی از دل آئینه ی تهی برخاست

که ای به خواب فرو رفته

نقاب مندرس خویش را ز چهره برانداز

و آن نماز رها کرده را دوباره بیاغاز !

 

دهان پنجره از مژده ی سحر پر بود

سپیده از رحم تنگ تیرگی می زاد

من از غروب بسوی سپیده می راندم

و با صدای خروسان نماز می خواندم ...

 

 

 

                                نادر نادر پور