خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 27 مهر 1386

  

سلسلۀ موی  دوست  حلقۀ  دام  بلاست          هرکه درین حلقه نیست ، فازغ ازین ماجراست

گر   بزنندم  بتیغ  در  نظرش   بیدریغ          دیدن  او  یک  نظر صد  چو  منش خونبهاست

گربرود جان ما در طلب وصل دوست          حیف نباشد ، که دوست  دوستر از جان  ماست

دعوی عشا ّق  را  شرع  نخواهد  بیان          گونۀ   زردش   دلیل  ،  نالۀ  زارش    گواست

مایۀ پرهیزگار قو ّت صبر است وعقل          عقل   گرفتار  عشق  ،  صبر  زبون    هواست

دلشدۀ  پای  بند  ،  گردن جان در کمند          زهرۀ گفتار نه : کاین چه سبب  وان  چراست ؟

مالک  ملک وجود ، حاکم  رد ّ و قبول          هر چه  کند  جور نیست ، ور تو بنالی  جفاست

تیغ بر آر از نیام ، زهر  برافکن  بجام          کز قبل  ما  قبول  ،  وز طرف   ما    رضاست

گر بنوازی بلطف  ، ور بگذاری  بقهر          حکم تو بر من روان ، زجر تو بر من  رواست

هر  که  بجور رقیب  یا  بجفای  حبیب          عهد     فرامش    کند   ،   مد ّعی      بیوفاست

                             سعدی ! از اخلاق دوست هر چه برآید ، نکوست 

                             گو  همه  دشنام گو  ،  کز لب   شیرین    دعاست

سه شنبه 24 مهر 1386

...

کریستف دید که زندگی نبردی بی آشتی و بی امان است که در آن کسی که میخواهد مردی شود که شایسته ی این نام باشد باید پیوسته با لشکرهای دشمن نامرئی بجنگد : با نیروهای کشنده ی طبیعت ٬ با آرزوهای آلوده ٬ با اندیشه های تیره که انسان را خائنانه به جائی میکشانند که خود را پست کند و معدوم سازد . دید که چیزی نمانده بود که خودش در دام بیفتد . دید که خوشبختی و عشق فریب یک لحظه بود تا قلب را به سلاح از کف افکندن و از میدان گریختن وادارد .

و آن جوانک پارسای پانزده ساله آواز خدای خود را شنید :

- برو ٬ برو ٬ هرگز از رفتن میاسا .

- ولی ٬ خدایا ٬ کجا بروم ؟ هر کار بکنم و هر جا بروم ٬ مگر پایان همه یکسان نیست ٬ مگر کار به همانجا ختم نمیشود ؟

- ای شما که باید بمیرید ٬ بمیرید ! ای شما که باید رنج بکشید ٬ رنج بکشید ! کسی برای خوشبخت بودن زندگی نمیکند . برای آن زندگی میکند که قانون مرا به انجام برساند . رنج بکش . بمیر . ولی آن باش که باید باشی : - انسان

سه شنبه 24 مهر 1386

دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود.

 لوتر

 

راز قدرت واقعی در این است : با تمرین کردن مداوم یاد بگیرید که چطور توانایی های خود را هدر ندهید و در هر لحظه آنها را بر یک نقطه متمرکز کنید.

 جیمز آلن

 

انسان همان چیزی است که باور دارد.

آنتوان چخوف

پنجشنبه 19 مهر 1386

 

در یک شب طوفانی ، در دل کوهستان ، زیر سقف آتشین آذرخش ، میان غرش وحشیانه ی صاعقه و باد ، من به آنهایی می اندیشم که مرده اند ، به کسانی که خواهند مرد ، به سراسر این زمین که فضای خالی آنرا در میان گرفته در پهنه ی مرگ می غلطد و بزودی خواهد مرد . من این کتاب فناپذیر را به آنچه فناپذیر است هدیه می کنم ، - کتابی که ندای آن می خواهد چنین بگوید : « برادران ، به هم نزدیک شویم ، آنچه را که از هم جدامان می کند فراموش کنیم ، جز در اندیشه ی بیچارگی مشترک که همه در آن یکسانیم نباشیم ! دشمنی در کار نیست ، بد خواهی در میان نیست ، هر چه هستند همه بیچاره اند ؛ و تنها سعادت بادوام آن است که یکدیگر را درک کنیم و سپس دوست بداریم ، - درک و دوستی ، - این تنها برق روشنی است که در شب هستی ما می تابد ، شبی که میان دو غرقاب ، پیش از زندگی و پس از آن ، جای دارد . »

« من به آنچه فناپذیر است ، به مرگ که همه را برابر می سازد و آشتی می دهد ، - به دریای ناشناخته ای که جویبارهای بیشمار زندگی در آن گم می شوند ، خود را و اثر خود را هدیه می کنم . »

من عنوان قهرمان را به کسانی که از راه اندیشه یا زور پیروز گشته اند نمی دهم . بلکه کسانی را قهرمان می نامم که قلب بزرگی داشته اند . ولی این کلمه را وسعت دهیم ! « قلب » تنها بخش حساسیت نیست ؛ من آن قلمرو پهناور زندگی درونی را به این نام می خوانم . قهرمانی که چنین قلمروئی در اختیار دارد و بر چنین نیروهای عناصر متکی است ، قادر است در مقابل جهانی دشمن پایداری کند .

پایان کریستف پایان نیست ، یک مرحله است . حتی مرگ او چیزی جز یک  دم از آن ضربان ، و یک زفیر از آن نفس بلند جاودانی نیست . اگر او صد بار هم بمیرد ، باز همواره از نو زائیده خواهد شد و همواره پیکار خواهد کرد ، و همیشه برادر « مردان و زنان آزاد همه ی ملتها باقی خواهد ماند ، - کسانی که پیکار می کنند و رنج می برند و پیروز می شوند » .

 

قسمتهایی از مقدمه کتاب ژان کریستف
چهارشنبه 18 مهر 1386

 

برای پرش های بلند ، گاهی نیاز است چند گامی پس رویم .

 

نیکی برآیند خرد است ، در دل و روان آدمی .

 

برای دلهره شبانگاهان ، نسیم گرما بخش خرد را همراه کن.

 

 اُرد بزرگ

 

 

شنبه 14 مهر 1386

 

بوی باران ٬ بوی سبزه ٬ بوی خاک ٬

شاخه های شسته ٬ باران خورده ٬ پاک

آسمان آبی و ابر سپید ٬

برگ های سبز بید ٬

عطر نرگس ٬ رقص باد ٬

نغمه ی شوق پرستوهای شاد ٬

خلوت گرم کبوتر های مست ...

نرم نرمک می رسد اینک بهار ٬

خوش به حال روزگار !

 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم !

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار .

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ ؛

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ !

   1      2    >>