اهل کاشانم .
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم ٬ خرده هوشی ٬ سر سوزن ذوقی
مادری دارم ٬ به تر از برگ درخت .
دوستانی ٬ به تر از آب روان .
و خدایی که در این نزدیکی ست :
لای این شب بوها ٬ پای آن کاج بلند .
روی آگاهی آب ٬ روی قانون گیاه .
.
.
زندگی رسم خوش آیندی است .
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ،
پرشی دارد اندازه ی عشق .
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از
یاد من و تو برود .
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد .
زندگی سوت قطاری ست که در خواب
پلی می پیچد .
.
.
هر کجا هستم ، باشم ،
آسمان مال من است .
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است .
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
.
.
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه « اکنون » است
رخت ها را بکنیم :
آب در یک قدمی ست .
.
.
پشت سر خستگی تاریخ است .
پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد
سکون می ریزد .
لب دریا برویم ،
تور در آن بیندازیم
و بگیریم طراوت از آب .
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم .
.
.
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم .





