آفتابا مدد کن که امروز
باز بالندهتر قد برآرم
یاریام ده که رنگینتر از پیش
تن بلبخند گرمت سپارم.
گر تغافل کنی ریشهی من
در دل خاک رنجور گردد
بازوان مرا یاوری کن
تا نیایشگر نور گردد.
شادیام بخش و آزادگی ده
تا زمین تو دلجو کنم من
پر گشایم به روی چمنها
باغهای تو خوشبو کنم من.
ابر بر آسمان مینویسد:
عمر کوتاه و شادی٬ چه بیپاست.
بی سر و پا نمیداند افسوس
شبنم زودمیرا چه زیباست.
بر سراپردهام -گرچه کوچک-
آسمان چتر آبی گرفتهست
وین دل تنگ در دامن کوه
خانهای آفتابی گرفتهست.
آفتابا غروب تو دیدم
خیز از خواب و کمکم سحر کن
سرد بودهست جان من اینجا
گرم کن جان من٬ گرمتر کن.
«سیاوش کسرایی»

