نگاه کن چه فروتنانه بر خاک میگسترد
آن که نهال نازک دستانش
از عشق
خداست
و پیش عصیانش
بالای جهنم
پست است.
آن کو به یکی «آری» میمیرد
نه به زخم صد خنجر٬
و مرگش در نمیرسد
مگر آن که از تب وهن
دق کند.
قلعهای عظیم
که طلسم دروازهاش
کلام کوچک دوستی است.
انکار عشق را
چنین که به سرسختی پا سفت کردهای
دشنهای مگر
به آستین اندر
نهان کرده باشی.-
که عاشق٬
اعتراف را چنان به فریاد آمد
که وجودش همه
بانگی شد.
نگاه کن
چه فروتنانه بر درگاه نجابت
به خاک میشکند
رخسارهای که توفانش
مسخ نیارست کرد.
چه فروتنانه بر آستانهی تو بر خاک میافتد
آن که در کمرگاه دریا
دست
حلقه توانست کرد.
نگاه کن
چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
آن که مرگش میلاد پر هیاهای هزار شهزاده بود.
نگاه کن!
احمد شاملو




