جومونگ ۵ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 17 آذر 1387

نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می‌گسترد

آن که نهال نازک دستانش

از عشق

خداست

و پیش عصیانش

بالای جهنم

پست است.


آن کو به یکی «آری» می‌میرد

نه به زخم صد خنجر٬

و مرگش در نمی‌رسد

مگر آن که از تب وهن

دق کند.


قلعه‌ای عظیم

که طلسم دروازه‌اش

کلام کوچک دوستی‌ است.


انکار عشق را

چنین که به سرسختی پا سفت کرده‌ای

دشنه‌ای مگر

به آستین اندر

نهان کرده باشی.-

که عاشق٬

اعتراف را چنان به فریاد آمد

که وجودش همه

بانگی شد.


نگاه کن

چه فروتنانه بر درگاه نجابت

به خاک می‌شکند

رخساره‌ای که توفانش

مسخ نیارست کرد.


چه فروتنانه بر آستانه‌ی تو بر خاک می‌افتد

آن که در کمرگاه دریا

دست

حلقه توانست کرد.


نگاه کن

چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد

آن که مرگش میلاد پر هیاهای هزار شه‌زاده بود.

نگاه کن!


احمد شاملو



جمعه 8 آذر 1387

زندگی بسیار زیبا می‌شد اگر فقط می‌دانستی رویای آدمی هستی که حاضری به خاطرش زنده بمانی٬ قوی شوی و مبارزه کنی !!

جمعه 8 آذر 1387

تو می‌توانی خودت را محاکمه بکنی.  این مشکل‌ترین کار است. محاکمه کردن خود بسیار مشکل تر از محاکمه کردن دیگری است. اگر بتوانی درباره‌ی خودت درست حکم کنی معلوم می‌شود که حکیم واقعی هستی.

آدمها؟ ولی هیچ معلوم نیست که کجا بشود پیدایشان کرد. باد آنها را با خودش به این طرف و آن طرف می‌برد. ریشه ندارند و به دردسر می‌افتند.

آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. همه چیزها را ساخته و آماده از فروشنده ها می‌خرند٬ ولی چون کسی نیست که دوست بفروشد آدمها دیگر دوستی ندارند.

آدمهای سیاره تو پنج هزار گل در یک باغ می کارند ... و آنچه را می‌جویند آن جا نمی‌یابند. و با این همه آنچه به دنبالش می‌گردند بسا که در یک گل یا در اندکی آب یافت می‌شود.

راز من این است و بسیار ساده است: فقط با چشم دل می‌توان خوب دید. اصل چیزها از چشم سر پنهان است. 

.

.

.

آن جا خیلی دور است. نمی‌توانم این تن را با خودم آن جا ببرم٬ خیلی سنگین است ولی این تن مثل یک پوسته‌ی کهنه دور انداختنی است. پوسته های کهنه‌ی دور افتاده که غصه ندارند ... 

 

 

(بخشهایی از کتاب شازده کوچولو)

 

سه شنبه 5 آذر 1387

ای عشق همه بهانه از تست 

من خامشم این ترانه از تست  

 

آن بانگ بلند صبحگاهی  

وین زمزمه‌ی شبانه از تست  

 

من انده خویش را ندانم  

این گریه‌ی بی‌بهانه از تست  

 

ای آتش جان پاکبازان  

درخرمن من زبانه از تست  

 

افسون شده‌ی تو را زبان نیست  

 ور هست همه فسانه از تست  

 

کشتی مرا چه بیم دریا؟ 

طوفان ز تو و کرانه از تست  

 

گر باده دهی و گر نه٬ غم نیست  

مست از تو٬ شرابخانه از تست  

 

می را چه اثر به پیش چشمت؟ 

کاین مستی شادمانه از تست  

 

پیش تو چه توسنی کند عقل؟ 

رام است که تازیانه از تست  

 

من می‌گذرم خموش و گمنام  

آوازه‌ی جاودانه از تست  

 

چون سایه مرا زخاک برگیر 

کاینجا سر و آستانه از تست  

 


(محمدرضا شفیعی کدکنی)

یکشنبه 3 آذر 1387

این نیز بگذرد٬ 

          دل قوی دار.