در شبان غم تنهایی خویش ،
عابد چشم سخنگوی توام .
من در این تاریکی ،
من در این تیره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گیسوی توام .
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من ،
گیسوان تو شب بی پایان .
جنگل عطر آلود .
شکن گیسوی تو ،
موج دریای خیال .
کاش با زورق اندیشه شبی ،
از شط گیسوی مواج تو ، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم .
کاش بر این شط مواج سیاه ،
همه ی عمر سفر می کردم .
من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور ،
گیسوان تو در اندیشه ی من ،
گرم رقصی موزون .
کاشکی پنجه ی من ،
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست .
چشم من ، چشمه ی زاینده ی اشک ،
گونه ام بستر رود .
کاشکی همچو حبابی بر آب ،
در نگاه تو تهی می شدم از بود و نبود .
شب تهی از مهتاب ،
شب تهی از اختر ،
ابر خاکستری بی باران پوشانده ،
آسمان را یکسر .
ابر خاکستری بی باران دلگیر است ؛
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس !
سخت دلگیر تر است .
شوق باز آمدن سوی توام هست ،
_ اما ،
تلخی سرد کدورت در تو ،
پای پوینده ی راهم بسته ،
ابر خاکستری بی باران ،
راه بر مرغ نگاهم بسته .
.
.
.
خواب رؤیای فراموشی هاست !
خواب را دریابم ،
که در آن دولت خاموشی هاست .
با تو در خواب مرا
لذت ناب هماغوشی هاست
من شکوفایی گل های امیدم را در رؤیاها می بینم ،
و ندایی که به من می گوید :
"گرچه شب تاریک است
"دل قوی دار ،
سحر نزدیک است !
.
.
.
دفتر عمر مرا ،
با وجود تو شکوهی دیگر ،
رونقی دیگر هست .
می توانی تو به من ،
زندگانی بخشی ،
یا بگیری از من ،
آنچه را می بخشی .
.
.
.
سینه ام آینه ای ست ،
با غباری از غم .
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار .
آشیان تهی دست مرا ،
مرغ دستان تو پر می سازد .
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد .
آه مگذار که مرغان سپید دستت ،
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد .
من چه می گویم ، آه ...
با تو اکنون چه فراموشی ها ؛
با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی هاست .
تو مپندار که خاموشی من ،
هست برهان فراموشی من .
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند .
حمید مصدق |