...
کریستف دید که زندگی نبردی بی آشتی و بی امان است که در آن کسی که میخواهد مردی شود که شایسته ی این نام باشد باید پیوسته با لشکرهای دشمن نامرئی بجنگد : با نیروهای کشنده ی طبیعت ٬ با آرزوهای آلوده ٬ با اندیشه های تیره که انسان را خائنانه به جائی میکشانند که خود را پست کند و معدوم سازد . دید که چیزی نمانده بود که خودش در دام بیفتد . دید که خوشبختی و عشق فریب یک لحظه بود تا قلب را به سلاح از کف افکندن و از میدان گریختن وادارد .
و آن جوانک پارسای پانزده ساله آواز خدای خود را شنید :
- برو ٬ برو ٬ هرگز از رفتن میاسا .
- ولی ٬ خدایا ٬ کجا بروم ؟ هر کار بکنم و هر جا بروم ٬ مگر پایان همه یکسان نیست ٬ مگر کار به همانجا ختم نمیشود ؟
- ای شما که باید بمیرید ٬ بمیرید ! ای شما که باید رنج بکشید ٬ رنج بکشید ! کسی برای خوشبخت بودن زندگی نمیکند . برای آن زندگی میکند که قانون مرا به انجام برساند . رنج بکش . بمیر . ولی آن باش که باید باشی : - انسان |