Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 12 مرداد 1387

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می‌دارم.

آینه‌ها و شب‌پره‌های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمان بلند و کمان گشاده‌ی پل

پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرین را

در پرده‌ای که می‌زنی مکرر کن.

 

در فراسوی مرزهای تن‌ام

تو را دوست می دارم.

در آن دور دست بعید

که رسالت اندام‌ها پایان می‌پذیرد.

و شعله و شور تپش‌ها و خواهش‌ها

به تمامی

فرو می‌نشیند٬

و هر معنا قالب لفظ را وامی‌گذارد

چنان چون روحی

که جسد را در پایان سفر٬

تا به هجوم کرکس‌های پایانش وانهد...

 

در فراسوهای عشق٬

تو را دوست می‌دارم

در فراسوهای پرده و رنگ.

در فراسوهای پیکرهایمان

با من وعده‌ی دیداری بده...

احمد شاملو