۶۰ فیلم برتر Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 9 مهر 1387

این داستان کوه‌نوردی است که تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب بلندی‌های کوه را در برگرفت و مرد هیچ چیز نمی‌دید. همان طور که از کوه بالا می‌رفت چند قدم مانده بود به قله که پایش لیز خورد٬ در حالی که سقوط می‌کرد فقط لکه‌های سیاهی در مقابل چشمانش دید. احساس وحشتناک مکیده شدن توسط قوه‌ی جاذبه او را در خود گرفت و فکر می‌کرد مرگ چقدر به او نزدیک است٬ ناگهان طناب گیر کرد و بدنش میان زمین و آسمان معلق ماند. در لحظه‌ی سکون چاره نداشت جز اینکه فریاد بزند: <خدایا کمکم کن>. ناگهان صدای پرطنینی در آسمان شنید: از من چه می‌خواهی؟ ... ای خدا نجاتم بده! ... واقعا باور داری که می‌توانم تو را نجات دهم؟ ... البته باور دارم ... اگر باور داری طناب دور کمرت را پاره کن ... {یک لحظه سکوت} ...  و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد. گروه نجات می‌گویند روز بعد یک کوه نورد یخ‌زده را مرده پیدا کردند که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست‌هایش محکم طناب را گرفته بود. او کمتر از یک متر با زمین فاصله داشت!